تبليغاتX
ماوراء هیچ - Beyond Nothing - ایران باستان و اساطیر آن(8)
 

قهرمانان ایزدی

 

هوشنگ و تخمورو (تهمورث) ۱

 

روایت های ایران باستان درباره نخستین شهریار متفاوت و افزون بر جم از دو سیمای دیگر یعنی هوشنگ و تخمور  (تهمورث) نیز یاد شده است . متن های موجود از طرح خاصی از ترکیب تاریخ و اسطوره بر خوردار اند و این دو نخستین شهریار در این طرح به عنوان نخستین قرمانروایان تاریخ روایتی یکی پس از دیگری قرار دارند و این طرح گویای آن است که این دو شهریار روزگاری از اهمیت بیش تری برخوردار بوده اند .

هوشنگ به روزگار کهن فرمانروای هفت اقلیم و بر مردمان و دیوان فرمان می راند و همه جادوگران و دیوان از برابر وی به تاریکی می گریزند . مزنه یا مازندران در شمال کوه دماوند ماوای جادوگران و دیوان بسیاری است که دو سوم آنان به دست هوشنگ کشته می شوند , و زمان فرمانروای وی روزگاراستقرار قانون بر زمین و هم از او و همسر وی است که نژاد ایرانیان پدیدار می شود . (طبق این روایت )

در شاهنامه هوشنگ از شهریاران دودمان پیشدادیان است که پس از کیومرث چهل سال سلطنت نمود . کیومرث بدین روایت به دست دیوان کشته می شود و هوشنگ به انتقام , دیوان بسیاری را که به احتمال زیاد ایرانیان پیش از آریایی ها  هستند را نابود می سازد . بدین روایت اوست که برای نخستین بار از سنگ آهن , آهن استخراج نمود , آتش را پدید آورد , جشن سده را بنیاد نهاد و از پوست و چرم حیوانات پوشاک ساخت .

--------------------------------------------------

 هر جا که بشر را دوست دارند . فرهنگ را هم دوست خواهند داشت .

سقراط

------------------------------------------------------------------

قضاوت

ترک کن آرزوهایم را

ترک کن نگاهم را

باور کن این سقوط را

 گرچه هنوز پا برجا م

 

آسمان می درخشد

عروس شب بر زمین می نشیند

زمین هم سپید پوش می شود

جشن سردیست

جام شراب ما خالی

 

مرگ جای پایش بر لباس عروس مانده

قربانیان را به قضاوت نشین

گرچه داغ خودکشی بر سینه دارند

 

مرگ من را به قضاوت نشین

که این قضاوتی دروغ است

خودم را خودم هم قاضی نیستم

 

 

دنیا را قضاوت کن

انسان را قضاوت کن

پادشاهی ی آسمان را قضاوت کن

اشک آن مرد را

آن زن در بند را قضاوت کن

 

ترک کن صدایم را

ترک کن سایه ام را

این نوشته های پوسیده ام را

باور کن اشک را

باور کن مرگ را

 

آسمان می شکند

عروس شب کودکان یخ زده در آغوش دارد

زمین  سیاه می ماند

وقتی عروس شب برود ......

 

جشن تمام شد

جام شراب ما هنوز خالیست

خودت را قضاوت کن

Song : Judgement

  

BAND : Anathema

ALBUM:  Judgement 1999

The inequity of fate
The pains of love and hate
The heart-sick memories
That brought you to your knees

And the times when we were young
When life seemed so long
Day after day
You burned it all away

All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/11/30ساعت 2:49 AM  توسط Immortal  |