-سلام ، چطوری ؟
-خوب متشکرم ..تو خوبی؟
- ممنون ، بیرون چی کار میکنی ؟ یه ساعته داری اینجا قدم میزنی ؟ نمیآی اینور پیش ما؟
- قدم میزنم ، هوا بخورم و فکر کنم ، می یام پیشت، میدونی از پشت شیشه ی کافه ها بیرون رو می بینی از اینور درون رو ، میخوام یکم درون رو به بینم
این حرف رو با لبخندی عالمانه تحویل من داد ، من هم مات و مبهوت از این همه عمق فلسفی که در این کافه ها برای خودش میچرخه و ما ازش غافلیم بعد از تعارف دیگه ای که کردم به کافه ای که پاتوق من و چند تا دیگه از دوستام و دست بر قضا نزدیک یکی از کافه های که مالا مال از فلسفه است و حرفهای گنده گنده که در حد ما به قول معروف عوام نیست....
مطلب الف-میم عزیز رو که خوندم بیشتر خواستم که از برو بچه های اهل دل و هنر و فلسفه بنویسم ، به نظرم همه چیز داره آروم آروم تبدیل میشه به خودنمای خالص ، وقتی می شینی پای صحبتهاشون هر کدومشون سعی میکنن واژه های گنده تر بگن و از ایسم های بیشتری استفاده کنن یا اسم های عجیب و غریبتر از نویسنده و فیلمسازها بیارن ، تا بگن ما بیشتر میدونیم و با سو وادتریم.
- فیلم ادواردم پالوچینو رو دیدی برای موج نوی فیلم و مکتب پالسکیو برای اوایل دهه بیست
- وووووو نه جدا
دیالوگ های از این قبیل یا شاد عجیب تر، بهمن کوچیک از نماد بارز ، روشن فکری بد فورم ، تیپت هرچی عجیب تر باشه فلسفه وجودیت عمیقتر، البته تمام اینا رابطه مستقیم داره با یه جور ادا و اصولهای خاص و نوع حرف زدن مخصوص، که صد البته کار هرکسی نیست،خلاصه از سبزی پاک کردن پشت این برو بچ باحال بگذریم میرسیم به آدم های باحال دیگه از نوع دیگه که به شدت خفن تشریف دارن و متال خونشون بالاست.
چند وقت پیش داشتم با یک دوست که اون هم در سبک موسیقی تا حدودی هم سلیقه من ، از موزیک و سبکهای مختلف حرف میزدیم و چیزای که میگن (در مورد سبک راک و متال) جاتون خالی کلی شوکا بازی داشتیم در میاوردیم که من نمیدونم چی شد حرف از آلبوم مدونا که اشعار مولانا رو خونده زدم که این آقا انگار از اون فحش های بد داده باشی بهش قیافش رفت توهم و با لحنی تند گفت:
- مگه تو مدونا هم گوش میدی...
- من ، آره بعضی از آهنگاش خوب
- واقعا برات متاسفم, تو اسم خودتو گذاشتی متال باز و راک باز
من که گیج شده بودم و انتظار این برخورد رو از یه آدم دموکرات که به لطف نمیدونم کی زیادم شدن نداشتم گفتم:
- خوب موزیک خوب رو هرچی باشه باید گوش داد ...
اونم با خشم بر خواسته از عمق فلسفه وجودی متال به من نگاه کرد و قهوه فرانسه شو ( یادم رفته بود اون هم از نماد های مهم روشن فکری ی) زد تو رگ یه ضرب گفت باشه دیر شد من باید برم..

منم که همچنان در حال گیج زنی بودم ازش خداحافظی کردم..
خلاصه این دسته هم برام جالبا چرا ؟ چون کلی خفنن البته خودمم تا حدودی درگیر این خفن بودنم ولی از نوع پاستوریزه ترش اما اینا جدا شاهکارن ، سیاه پوشیدن مدام، مصرف خفن از مخدرهای باحال برای به اوج رسیدن که این بخش مربوط به بخشی از شوکای های عزیز هم هست ، و گفتن از بد بختی و سیاهی مطلق که خوب زیاد احتیاج به تعریف ندارن چون حتما به یکی از وب لاگ های این عزیزان بر خورد کردین ، از جمله خودم (جلوتر میگم تا کسی از نوشته هام ایراد نگرفته)
اما جدا چرا همه چیز این جوری شده، نمایش دادن همه چیز در حد دهشتناک خودش ، موزیک گوش کردن ، کتاب خوندن، فیلم دیدن ، و............. همه شون شدن برای فخر فروشی همین ، خوبه آدم در مورد چیزهای که میخونه و می بینه یا میشنوه با کسانی که اهلشن حرف بزنه در هر صورت تبادل اطلاعات خیلی خوبه اما ما از این حد گذشتیم ،ما نمیخوایم به هم چیزی جز فخر هدیه بدیم؛
هوشنگ و تخمورو(تهمورث) ۲
در گذر زمان و در هر دوره داستانی دیگر بر افسانه تاریخی تهمورث افزوده شده . طبری و بسیاری دیگر از مورخین از تواد بودا به هنگان فرمانروایی تهمورث سخن گفته . می دانیم که بودا در سده ششم پیش از میلاد زندگی میکرد. نام تهمورث در اوستا تخمواٌروپ آمده ، تٌخم در فرس هخامنشی به معنای دلیر و پهلوان است و معنی جرء دوم به درستی روشن نیست . در اوستا از تهمورث به عنوان دومین شهریار دودمان پیشدادی یاد شده ، پیش از او هوشنگ و پس از وی جمشید به شهریاری مشغول بودند. در بسیاری از روایتها تهمورث پسر ویونگهان و شکست اهریمن به دست او در فروردین ماه است .
افسانه مرگ تهمورث
در روایتی که اشپیگل هم از آن یاد کرده " تهمورث اهریمن را سی سال در بند داشت و بر او زین نهاده بر پشت او سوار میشد و هر روز سه بار گرد گیتی را میگشت و بر سرش گرز پولادین میکفت و با او دریا و کوه و فراز البرز را میپیمود وقتی از گردش بر میگشت او را در بند نموده جز از زخم گرز خوراکی نداشت . زن تهمورث واقعه اسب بیخواب و خوراک را از شوهرش باز پرسید، تهمورث در پاسخ گفت من نیز خود از این کار اهریمن در شگفت بودم راز کار را از او جویا شده به من چنین گفت که خوراک من از گناه مردم است ، هر آن روزی که از مردم بیشتر گناه سر زند من بیش تر خوراک یافته شاد و خرم شوم . اهریمن سالها در بند بود تا اینکه برای رهایی خود چاره اندیشید و به زن تهمورث وعده بخشیدن انگبین و ابریشم داد ، تحفههای که در جهان کسی ندیده بود . زن به دستور اهریمن از شوهرش پرسید که به هنگام تاخت و تاز در فراز و نشیب البرز در کجا از سرعت اهریمن در هراس میافتد . تهمورث در پاسخ گفت هنگامی که او را از البرز به تندی به نشیب می رانم مرا بیم فرا گیرد و گرز پیاپی بر سرش کوبم تا جان از گزند به در برم . زن سخن تهمورث را به اهریمن باز گفت و عسل و ابریشم را دریافت کرد . روز دیگر در بامداد به عادت ، تهمورث بر پشت اهریمن اسب پیکر سوار و بر گرد گیتی تاخت تا بر فراز البرز رسیدند و از آنجا رو به نشیب نهاد . آنگاه اهریمن سرکشی نمود هر چند تهمورث گرز بر سر اهریمن نهاد و فریاد بر آورد و بر او نهیب زد سودی نداد. اهریمن تهمورث را از زین بر زمین افکند و او را فرو بلعید و رو به گریز نهاد . آنگاه سروش ، جمشید را از مرگ تهمورث آگاه ساخت و به او تدبیری آموخت که لاشه تهمورث را از شکم اهریمن بیرون کشد و شست و شو داده و به خاک سپارد .
---------------------------------------------------------------------
بگذاریم عشق و دوستی کم کم به اوج خود برسد . اگر این رسیدن سریع باشد ُ ناگهان از نفس می افتد و متوقف میشود.
آندره متیوس
------------------------------------------------------------------------------
وداع

بنویس پس چرا سکوت کردی
با توام ای دست چرا توان نوشتن از تو رفته
فریاد بزن پس چرا سکوت کردی
با توام ای قلب چرا لب دوخته شدی
گریه کن پس چرا سکوت کردی
با توام ای چشم چرا اشکی نمی ریزی
بشکن پس چرا سکوت کردی
با توام ای بقز چرا گردرد شدی
شاید هنوز در باورتان نیست
او دیگر رفت ، بازگشتی نیست
رویای که سالها دل خوش آن بودید
بنویس ساده بنویس
به سادگی همین عشق
به سردی همین جدایی
فریاد بزن فریاد
به بلندی نگاهش
به تلخی این درد
گریه کن گریه
برای معصومیت از دست رفته ام
برای تمامی پاکی اش
بشکن ای بقز بشکن
سالهاست در انتظاری
در قربت دیدارش نخواهی شکست
در غربت رفتنش بشکن
Song : Lover' s Grif
BAND : Empyrium
ALBUM : SONGS OF MOORS AND MIST 1997
O gothic moon thy shine encharmest me tonight
Bereavest me of sleep, makest me wander under thy light.
Thou letst abloom my heart until the very last of thy ray,
Shine! Bereaver of sleep, ere black clouds hide thee away....
I know this can't be eternal!
No love hath ever conquered the borders of time!
No beauty is everlasting, not even thine!
But o how I wished your heart would fore'er be mine...
Thy eyes caress myself to endure these painful lies...
The moon's persistance makest me ask...
Why can't we be stars?
Stars that shine forever...
Stars that unite with the night...
At the horizon the dark stormclouds of sorrow have gathered their might,
neither the moon nor the stars reveal their light this night
..and rain is falling, pouring down into my soul,
while wild weeping clouds enwrapp me in their woe
قهرمانان ایزدی
هوشنگ و تخمورو (تهمورث) ۱
روایت های ایران باستان درباره نخستین شهریار متفاوت و افزون بر جم از دو سیمای دیگر یعنی هوشنگ و تخمور (تهمورث) نیز یاد شده است . متن های موجود از طرح خاصی از ترکیب تاریخ و اسطوره بر خوردار اند و این دو نخستین شهریار در این طرح به عنوان نخستین قرمانروایان تاریخ روایتی یکی پس از دیگری قرار دارند و این طرح گویای آن است که این دو شهریار روزگاری از اهمیت بیش تری برخوردار بوده اند .
هوشنگ به روزگار کهن فرمانروای هفت اقلیم و بر مردمان و دیوان فرمان می راند و همه جادوگران و دیوان از برابر وی به تاریکی می گریزند . مزنه یا مازندران در شمال کوه دماوند ماوای جادوگران و دیوان بسیاری است که دو سوم آنان به دست هوشنگ کشته می شوند , و زمان فرمانروای وی روزگاراستقرار قانون بر زمین و هم از او و همسر وی است که نژاد ایرانیان پدیدار می شود . (طبق این روایت )
در شاهنامه هوشنگ از شهریاران دودمان پیشدادیان است که پس از کیومرث چهل سال سلطنت نمود . کیومرث بدین روایت به دست دیوان کشته می شود و هوشنگ به انتقام , دیوان بسیاری را که به احتمال زیاد ایرانیان پیش از آریایی ها هستند را نابود می سازد . بدین روایت اوست که برای نخستین بار از سنگ آهن , آهن استخراج نمود , آتش را پدید آورد , جشن سده را بنیاد نهاد و از پوست و چرم حیوانات پوشاک ساخت .
--------------------------------------------------
هر جا که بشر را دوست دارند . فرهنگ را هم دوست خواهند داشت .
سقراط
------------------------------------------------------------------
قضاوت

ترک کن آرزوهایم را
ترک کن نگاهم را
باور کن این سقوط را
گرچه هنوز پا برجا م
آسمان می درخشد
عروس شب بر زمین می نشیند
زمین هم سپید پوش می شود
جشن سردیست
جام شراب ما خالی
مرگ جای پایش بر لباس عروس مانده
قربانیان را به قضاوت نشین
گرچه داغ خودکشی بر سینه دارند
مرگ من را به قضاوت نشین
که این قضاوتی دروغ است
خودم را خودم هم قاضی نیستم
دنیا را قضاوت کن
انسان را قضاوت کن
پادشاهی ی آسمان را قضاوت کن
اشک آن مرد را
آن زن در بند را قضاوت کن
ترک کن صدایم را
ترک کن سایه ام را
این نوشته های پوسیده ام را
باور کن اشک را
باور کن مرگ را
آسمان می شکند
عروس شب کودکان یخ زده در آغوش دارد
زمین سیاه می ماند
وقتی عروس شب برود ......
جشن تمام شد
جام شراب ما هنوز خالیست
خودت را قضاوت کن
Song : Judgement

BAND : Anathema
ALBUM: Judgement 1999
The inequity of fate
The pains of love and hate
The heart-sick memories
That brought you to your knees
And the times when we were young
When life seemed so long
Day after day
You burned it all away
All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees